حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

ماه انتظار

به انگشت کوچیکم نگاه میکنم دستهای کوچولوی تو رو تصور میکنم که محکم انگشت منو گرفته و به چشم هام زل زده تودلی مامان حالا ما به عدد 9 رسیدیم و این یعنی انتظار هر شب و روز من برای یک نشونه نشونه ای از ورود تو که فعلا خبری نبوده این یعنی تا چند روز دیگه یه موجود نازنین کنارمه که با تمام وجودش به من وابسته است یعنی این رویا داره به واقعیت می پیونده که من و همسلی میشیم مامان و بابا هنوز درکش برام پیچیده است و بارش برام سنگین لباس خالی از تو رو برمیدارم دستامو دورش حلقه میکنم و محکم فشار میدم یه جوری که اگه الان به جای توی دلم ، توی لباست بودی له می...
25 ارديبهشت 1392

گزارش 8 ام

یک پسر هشت ماهه که آخرای راهه میخواد بیاد به دنیا کاش وزنش بشه اندازه   امروز یک شنبه  34 هفته و 2 روزه که توی دل مامانی هستی یعنی در آخرین هفته هشت ماهگی به سر می بری و متاسفانه توی این مدت تپلی مامان نشدی و طبق آخرین سونو  به پسره ریزه میزه هستی و تنها دو هفته از خانم دکتر فرجه گرفتی تا کمبود وزنتو جبران کنی . و حسابی هم جات تنگ شده و دیگه نمی تونی فنون رزمیتو مثل قبل روی من اجرا کنی         و دیگه نمی تونی روی جفتت این جوری بالا و پایین بپری     و مثل یک پسر خوب چسبیدی به مامان و فقط گه گاهی با تمام وجود با کف پا یا با کف ...
25 ارديبهشت 1392

اولین سفر تو دل مامانی تو قلب بابایی

     5ماهه کوچولو و نازنین من برای اولین سفر تصمیم گرفتیم شما رو ببریم با پوس آقا مام رضا توی این چند روز که بابا بیشتر پیشت بود کاملا با او آشنا شدی و با شنیدن صداش عکس العمل نشون می دادی کلی هم هوس ترشی توی دل مامان می انداختی اونقدر که وقتی برگشتیم مامان دندون درد گرفت   ماه رمضون و سحر خوانی های حرم حال عجیبی بهمون می داد معنویت فضای باشکوه حرم شما رو هم جذب خودش کرده بود و تو تمام این 4 روز بر خلاف روز های دیگه اروم تو دل مامانی نشسته بودی و زیاد شیطونی نکردی صحن های حرم پر بود از صحنه هایی که بعضی از اونها بار غم داشت مادر های بچه های معلول نابینا و ناشنوا که...
25 ارديبهشت 1392

2/5/91

                                                با کلی استرس روی تخت خوابیدم و منتظر شدم تا دکتر بیاد و شروع کنه قلبم تند تند میزد دکتر دستگاه پروپ رو گذاشت روی دلم و بعد با سر رفت تو مانیتور مثلا داشت به دقت بررسی می کرد . . نمی تونست یه جای ثابت نگهت داره . . بعد از چندین دقیقه بالاخره لب باز کرد و به تایپیست گفت که بنویسه ولی اونی که من می خواستم بشنوم رو نگفت...
25 ارديبهشت 1392

6 ماهگی شاهزاده کوچولو

دیگه اون نبض ها و ابراز وجود های کوچولوت تبدیل شدن به مشت و لگد هایی که از روی پوست مامانی میزنه بیرون جوری که بابایی هم میفهمه و خندش میگیره هر چند که  ضربه های جانانه به جاهای حساس مامانی میزنی و جیغمو در میاری ولی باز صبح که از خواب بیدار میشم اولین چیزیه که منتظرش هستم همین مشت های اهنین توئه و به محض اولین حرکت کلی قربون و صدقت میرم و ارامش میگیرم و خدا رو شکر می کنم بعد از اینکه هفته گذشته یه سونوگرافی دیگه رفتم تا مطمئن بشم تو یک پسملک ناناز هستی اسمی که برای تو انتخاب کردین رو علنی کردیم                       ...
25 ارديبهشت 1392

آغاز هفت ماهگی

ا مروز تو وارد هفت ماه شدی  و ما داریم کم کم خودمونو برای ورود تو اماده میکنیم هر چقدر به روز موعود نزدیک تر میشیم نگرانی ها ودلشوره های من بیشتر میشه به روزهای با تو بودن فکر میکنم به مراقبت هایی که احتیاج داری به وظایفی نسبت به تو دارم به آینده ی تو .. به تربیت صحیح تو... ... به اینجاش که میرسم یه سنگینی توی وجودم حس میکنم سنگینی یه مسئولیت مهم . .   آخه من یه مامان کوچولو هستم یه مامان بی تجربه واقعی از خدا می خوام که کمکم کنه                  ...
25 ارديبهشت 1392

ترانه مادری

. . دستمو می گذارم روی دلم مثل یه موج از زیر دستم رد می شی قلبم هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوورررری میریزه پایین باورم نمیشه تو همون آلبالو کوچولوی من هستی که الان این جوری تو دل مامان بالا و پایین میری باورم نمی شه که داره یه عضو جدید بهمون اضافه میشه یه عضو جدید از گوشت و پوست خودم باورم نمی شه دارم  "مـــادر" میشم ولی چشمه های مهر مادری رو توی وجودم حس میکنم که داره یواش یواش می جوشه گاهی اوقات وقتی حرکت می کنی ناخودآگاه قربون صدقت می رم همش لحظه های با تو بودن رو تصور می کنم لحظه ای که راه میری، زبون باز می کنی، شیطنت هات یا حتی پوشک عوض کردنت   ...
25 ارديبهشت 1392

روز مادر

انقدر واژه مادر عمیقه که توی خودم نمیبینم که دارم یه مادر میشم هر چند هنوز یه مامان کامل نشدم اما به محض تولدت منم میرم جزء مامانا و بهشت میره زیر پاهام البته به یمن وجود تو عزیزم ...
25 ارديبهشت 1392

دیدار دوباره

چهار شنبه  من برای بار دوم و بابایی برای اولین بار روی ماهتو دیدیم به محض اینکه تصویرت روی صفحه ظاهر شد بابا خم شد تو شیشه مانیتور و یه لبخند عمیق رفت روی لباش کلی دست تکون دادی انگشت شصتتو خوردی و دل بابا رو بردی توی 12 هفته 4روزگی بودی و اندازت 61 *21 میلیمتر دکتر گفت همه چیزت برای این سن خوبه الحمدالله ایشالا که سالم و تندرست پا به این دنیا بذاری دوست دارم و می بوسمت     ...
25 ارديبهشت 1392

بسیار سفر باید تا پخنه شود خامی سفر شماره (1)

اولین مسافرت تو به خطه سر سبز مازندران به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ   که همه فکر می کردند تو بچه ی اونایی نه من :(   خوب این خیلی هم بد نبود و همسفرای دیگه ای که بعدا معرفی میشن توقفی در بابلسر سری به دوست پدر بزرگ اینجا پشت بوم پاژ دوست پدربزرگ بود و بسیار سرد اولین ساحلی بود که رفتی ولی چون خیلی سرد بود تو از پشت شیشه ها ساحل رو نگاه کردی ولی مقصد اصلی ما اونجا نبود مقصد اصلی ما یکی از زیباترین ساحل های مازندران بود یعنی نور دریای نور دیدنی و با وجود تو دیدنی تر بود   و آسمونش هم آبی تر درست همین جا بود که عشق بابا هم به تو  عمیق تر ...
24 ارديبهشت 1392